منیژه

از هر دری سخنی از هر جایی مطلبی

حضرت یوسف

ياد كن زماني را كه يوسف به پدرش يعقوب گفت: «اي پدر، من (در خواب) يازده ستاره و خورشيد و ماه را ديدم. ديدم آنها سجده ام مي كنند» گفت: «اي پسركم. خواب خود را براي برادرانت بازگو مكن كه درباره ات بدانديشي مي كنند؛ زيرا شيطان دشمن آشكار انسان است و بدين سان پروردگارت تو را برمي گزيند و تعبير خوابها به تو مي آموزد و نعمت خود را بر تو و بر خاندان يعقوب تمام مي كند،‌ چنان كه آن را پيش از اين بر پدرانت ابراهيم و اسحاق تمام كرده بود؛ همانا پروردگار تو دانا و حكيم است».

به راستي در (سرگذشت) يوسف و برادرانش براي پرسندگان عبرتهاست، آنگاه كه گفتند: «يوسف و برادرش نزد پدرمان از ما كه گروهي نيرومنديم،‌ محبوبترند؛ به راستي كه پدر ما در گمراهي آشكاري است». (يكي گفت؟): «يوسف را بكشيد يا به سرزمين ديگری بيفكنيد تا توجه پدرتان تنها به شما باشد و از آن پس مردمي نيك و شايسته شويد». يكي از آنها گفت: «يوسف را مكشيد و اگر كاري مي خواهيد بكنيد، ‌او را در نهانخانه چاه بيفكنيد تا برخي از كاروانيان او را بردارند».

گفتند: «اي پدر،‌ تو را چه شده كه ما را بر يوسف امين نمي شماري و حال آنكه به يقين ما خيرخواهش هستيم؟ فردا او را با ما بفرست تا در چمنزار بگردد و بازي كند و ما از او به خوبي نگهباني مي كنيم».

گفت: «اينكه او را ببريد، بي گمان مرا اندوهگين مي كند و مي ترسم كه شما از او غافل باشيد و گرگ او را بخورد». گفتند: «با اين گروه نيرومند كه ما هستيم، اگر گرگ او را بخورد، در آن صورت واقعا زيانكار خواهيم بود». پس چون او را بردند و هماهنگ شدند كه او را در نهانخانه چاه بيندازند، (به اين كار دست يازيدند) و ما به وي وحي كرديم كه: «قطعا تو آنان را بدين كارشان آگاه خواهي كرد، در حالي كه آنها نمي دانند».

و شب هنگام گريه كنان نزد پدرشان آمدند، گفتند: «اي پدر، ما رفتيم مسابقه دهيم و يوسف را نزد كالايمان گذاشته بوديم كه گرگ او را خورد، و هر چند هم كه راست بگوييم، تو (سخن) ما را باور نمي داري». و جامه اش را كه به خوني دروغين آغشته بود، آوردند، گفت: «بلكه نفس شما كاري را در نظرتان آراسته، اكنون صبري نيكو (براي من بهتر است) و خداست كه بايد بر آنچه بيان مي كنيد،‌ از او ياري خواست».



و كارواني آمد، پس آب آورشان را فرستادند و او دلوش را فرو انداخت، گفت: «مژدگاني، اين پسري است» و (برادران) او را همچون كالايي پنهان ساختند و خدا به آنچه مي كردند، آگاه بود و او را به بهايي اندك، درهمی چند، فروختند و نسبت به او بي رغبت بودند.

و آن كس ازمصريان كه او را خريد،‌ به زنش گفت: «او را گرامی بدار، اميد است از اوبه ما سودی رسد يا او را به فرزندي بگيريم.» و بدين سان يوسف را در آن سرزمين جاي داديم (تا آنچه را مي خواستيم، تحقق بخشيم.) و تا به او از تعبير خوابها بياموزيم و خداوند بر كار خويش چيره و تواناست،‌ و ليكن بيشتر مردم نمي دانند. و چون باليد و به حد رشد رسيد، به او حكم و دانش داديم و نيكوكاران را اين گونه پاداش مي دهيم.

و آن زن كه او در خانه اش بود، از وي كام خواست و درها را بست و گفت: «بيا كه از آن توام» گفت: «پناه بر خدا، او پروردگار من است، جايگاهم را نيكو داشته. قطعا ستمكاران رستگار نمي شوند.» و همانا آن زن آهنگ او كرد و اگر نبود كه او برهان پروردگارش را ديد، او نيز آهنگ آن زن مي كرد. اين چنين (كرديم) تا بدي و زشتكاري را از او بگردانيم كه او از بندگان مخلص ما بود.

و آن دو (با دويدن) به سوي در، از يكديگر پيشي گرفتند و آن زن پيراهن او را از پشت دريد و شوهرش را نزديك در يافتند. زن گفت: «سزاي كسي كه به زنت قصد بدي كرده باشد، چيست جز اينكه زنداني شود و يا به عذابي درد آور گرفتار آيد؟» يوسف گفت: «او در پي كامجويي از من بود» و شاهدي از كسان آن زن گواهي داد كه: «اگر پيراهن او از جلو دريده شد، پس زن راستگوست و او دروغگو، و اگر پيراهنش از پشت دريده شده، زن دروغگوست و او راستگو». پس چون (عزيز) پيراهن او را ديد كه از پشت دريده شده، گفت: «اين از مكر شما زنان است؛ به راستي كه مكر شما بزرگ است. اي يوسف از اين درگذر و اي زن، تو نيز براي گناهت آمرزش بخواه كه از خطاكاران بوده اي.»


و زناني در شهر گفتند: «زن عزيز از غلام خود كام مي خواهد؛ همانا غلام وي را شيفته دوستي خود كرده، به راستي كه او را در گمراهي آشكار مي بينيم.»

زن چون نيرنگ و بدگويي آنها را شنيد، كس به نزدشان فرستاد و محفلي برايشان آماده ساخت و به هر كدامشان (ميوه و) كاردي داد و يوسف را و گفت: «بر آنها در آي». زنها همين كه او را ديدند، بزرگش شمردند و دست خود را بريدند و گفتند:«پناه بر خدا، اين بشر نيست، اين جز فرشته اي بزرگوار نيست!» گفت: «اين همان است كه مرا درباره اش سرزنش مي كرديد و همانا من از او كام خواستم و او خودداري كرده و اگر آنچه به او فرمان مي دهم نكند، بي گمان زنداني مي شود و حتما از خوار شدگان خواهد گرديد».

يوسف گفت: «پروردگارا، زندان نزد من خوشتر است از آنچه مرا بدان مي خوانند و اگر مكرشان را از من باز نگرداني، به آنها گرايش پيدا مي كنم و در شمار نادانان در خواهم آمد». پس پروردگارش او را اجابت كرد و نيرنگ زنها را از او دور ساخت؛ زيرا خدا شنوا و داناست. آنگاه پس از آنكه نشانه ها (ي پاكدامني يوسف) را ديدند، به نظرشان رسيد كه تا مدتي او را به زندان بيفكنند.


و با او دو جوان به زندان افتادند، يكي از آنها گفت: «من (در خواب) خود را ديدم كه انگور (براي شراب)
مي فشارم» و ديگري گفت:‌«من خود را ديدم كه نان بر سر مي برم و پرندگان از آن مي خورند. ما را از تعبيرش آگاه كن كه تو را از نيكوكاران مي بينيم».

گفت: «هنوز طعام روزانه تان نيامده باشد كه پيش از آن شما را از تعبيرش آگاه مي سازم. اين از آنهاست كه پروردگارم به من آموخته؛ زيرا من آيين مردمي را كه به خداي يكتا ايمان نمي آورند و آخرت را باور ندارند، رها كرده ام و از كيش پدرانم ـ ابراهيم و اسحاق و يعقوب ـ پيروي نموده ام. شايسته ما نيست كه چيزي را شريك خدا قرار دهيم. اين از فضل خدا بر ما و بر مردم است؛ اما بيشتر مردم شكر نمي كنند.

اي دو يار زنداني من! آيا خدايان پراكنده بهتر است يا آن خداي يگانه مقتدر؟ شما به جاي او چيزي جز نامهايي را كه خود و پدرانتان ناميده اند و خدا هيچ حجتي برايش فرو نفرستاده، نمي پرستيد. حكم جز از آن خدا نيست، فرمان داده كه جز او را نپرستيد، اين است دين راست و استوار؛ ولي بيشتر مردم نمي دانند. اي دو رفيق زنداني من! يكي از شما مولاي خود را شراب خواهد داد و اما آن ديگري بر دار آويخته مي گردد و پرندگان از سر او خواهند خورد. (فرمان) كاري كه درباره اش نظر مي خواستيد، گزارده شده است».

و به يكي از آن دو كه پنداشت آزاد مي شود، گفت:‌«مرا نزد مولاي خود ياد كن». اما شيطان از خاطرش زدود كه پيش مولايش از او ياد نمايد؛ پس يوسف چند سالي در زندان ماند.


و (روزي) شاه گفت: «من (در خواب) هفت گاو فربه ديدم كه هفت (گاو) لاغر آنها را مي خورند و هفت خوشه سبز و (هفت خوشه) خشكيده ديگر. اي بزرگان، اگر تعبير خواب مي دانيد، به من دربارة خوابم نظر بدهيد» گفتند: « خوابهايي آشفته و پريشان است و ما به تعبير خوابهاي پريشان دانا نيستم». و يكي از آن دو (زنداني) كه آزاد شده بود و پس از مدتها (يوسف را) به ياد آورده بود،‌ گفت: «من شما را از تعبير آن آگاه مي كنم؛ پس مرا روانه كنيد.»

ـ يوسفا: اي مرد راستگو! به ما دربارة (اين خواب كه) هفت گاو فربه هفت (گاو) لاغر آنها را مي خورند و هفت خوشه سبز و (هفت خوشه) ديگر خشكيده نظر بده؛ تا نزد مردم بازگردم، شايد (حقيقت را) بدانند.

گفت: «هفت سال پياپي مي كاريد و آنچه را درو کرديد ـ جز اندكي را كه مي خوريد ـ در خوشه اش بگذاريد؛ سپس بعد از آن، هفت سال سخت مي آيد كه آنچه را از پيش براي آن (سال) ها اندوخته ايد،‌ مي خورند، مگر اندكي از آن كه (براي كشت) نگه مي داريد. آنگاه از پي آن، سالي فرا مي رسد كه براي مردم باران مي بارد و در آن (ميوه و افشردنيها) مي فشرند».


و شاه گفت: «وي را نزد من بياوريد» پس چون فرستاده نزد او آمد،يوسف گفت: «پيش آقايت بازگرد و از او بپرس: حكايت آن زنان كه دست خود را بريدند، چه بود؟‌ همانا پروردگار من به مكرشان آگاه است».

شاه به زنان گفت: «حكايت شما چه بود که از يوسف كام خواستيد؟» گفتند: «پناه بر خدا! ما از او هيچ بدي سراغ نداريم.» زن عزيز گفت: «اكنون حق آشكار شد، ‌من از او كام خواستم و بي شك او از راستگويان است».

(يوسف به فرستاده گفتSmile «اين (كه گفتم برگرد و چنين بگو، ) براي آن بود تا (عزيز) بداند كه من در نهان به او خيانت نكرده ام و خدا نيرنگ خائنان را به مقصد نمي رساند و من خود را بي گناه نمي شمارم؛ زيرا نفس بسي به بدي و گناه فرمان مي دهد،‌ مگر آنكه پروردگارم رحمت آورد،‌ همانا پروردگار من آمرزنده مهربان است.»

و شاه گفت: «او را نزد من بياوريد تا وي را (محرم) خاص خود گردانم.» پس چون با او به سخن پرداخت، گفت: «تو از امروز نزد ما ارجمند و امين هستي.» گفت: «مرا بر خزانه هاي اين سرزمين بگمار كه من نگهباني دانا هستم.»

و بدين سان يوسف را در آن سرزمين قدرت داديم تا در هر جايي از آن كه بخواهد، جاي گزيند. رحمت خود را به هر كس كه بخواهيم، ارزاني مي داريم و پاداش نيكوكاران را از بين نمي بريم و البته پاداش آن جهان براي كساني كه ايمان آورده اند و پرهيزگاري مي كنند،‌ بهتر است.

و برادران يوسف آمدند و بر او وارد شدند؛ پس آنها را شناخت و آنان او را نشناختند و چون بارهايشان را براي آنها آماده كرد، گفت: «دفعه بعد، برادر پدريتان را نزد من بياوريد. آيا نمي بينيد كه من پيمانه را تمام مي دهم و بهترين ميزبانانم؟ و اگر او را پيش من نياوريد، پيمانه اي نزدم نخواهيد داشت و نزديك من مشويد». گفتند: «او را از پدرش خواهيم خواست و حتما اين كار را مي كنيم».

و (يوسف) به غلامانش گفت: «سرمايه آنها را در خرجينشان بگذاريد، باشد كه چون نزد كسانشان بازگردند، آن را بشناسند؛ شايد كه باز آيند».

(برادران) چون نزد پدرشان بازگشتند، گفتند:‌ «اي پدر،‌ پيمانه از ما بازداشتند؛ پس برادرمان را با ما بفرست تا خواربار بگيريم و ما به راستي نگهبان او خواهيم بود.» گفت:‌«آيا درباره او به شما اطمينان كنم همچنان كه پيش از اين دربارة برادرش به شما اطمينان كردم؟ پس خدا بهترين نگهدارنده است و او مهربانترين مهربانان است.»

و چون كالايشان را گشودند، سرمايه خود را يافتند كه به آنها بازگردانده شده است؛ گفتند: «اي پدر،‌ ديگر چه مي خواهيم؟ اين سرمايه ماست كه به ما برگردانده شده و (بدين وسيله) براي خاندان خود خوابار مي آوريم و از برادرمان نگهداري مي كنيم و (با بردن او) بار شتري بيشتر مي گيريم كه اين (نزد عزيز) باري است اندك».

گفت: «هرگز او را با شما نخواهم فرستاد، تا با من به نام خدا پيمان استواري ببنديد كه حتما او را نزد من باز مي آوريد، مگر اينكه گرفتار (حادثه اي) شويد».

پس چون با او عهد كردند، گفت: «خدا بر آنچه مي گوييم،‌گواه و نگهبان است.» و گفت: «اي پسران من، از يك دروازه داخل مشويد و از درهاي مختلف وارد شويد و من (با اين سفارشم) به هيچ وجه نمي توانم شما را از دستگيري خدا بي نياز كنم كه فرمانروايي جز براي خدا نيست؛ بر او توكل كردم و توكل كنندگان بايد تنها بر او توكل كنند.»

و چون همانگونه كه پدرشان فرمان داده بود،‌ داخل شدند، (اين كار) آنان را در برابر (قضا و اراده) خدا هيچ سودي نداشت. فقط آرزويي در ضمير يعقوب بود كه آن را برآورد و همانا او دانشمند بود؛ از آن رو كه ما به او آموخته بوديم؛ ولي بيشتر مردم نمي دانند.

و چون بر يوسف وارد شدند، برادرش (بنيامين) را نزد خود جاي داد، گفت: «به راستي من برادر تو هستم، پس از كارهايي كه (برادرانمان) مي كردند، اندوهگين مباش.»

پس چون بار و بنه آنان را آماده ساخت، جام را در خرجين برادرش نهاد. آنگاه منادي بانگ برآورد كه : «اي كاروانيان، بي شك شما دزديد». (برادران) در حالي كه روي بديشان نهادند، گفتند:‌«چه گم كرده ايد؟» گفتند: «جام شاه را گم كرده ايم و هر كه آن را بياورد،‌ او را بار شتري خواهد بود». و (متصدي گفت): «من آن را ضمانت مي كنم.» گفتند: «به خدا سوگند كه شما خوب مي دانيد ما نيامده ايم تا در اين سرزمين فساد كنيم و ما دزد نبوده ايم.» گفتند: «پس اگر دروغگو باشيد،‌ سزايش چيست؟» گفتند: «سزايش همان كسي است كه (جام) در بار او پيدا شود، پس كيفرش خود اوست؛ ما ستمكاران را اين گونه كيفر مي دهيم».

پس (يوسف) به جستجوي خرجينهاي آنان پيش از خرجين برادرش آغاز كرد؛ سپس آن را از باردان برادرش بيرون آورد. بدين سان براي يوسف چاره انديشي كرديم (تا بتواند برادر را نزد خود نگه دارد؛ زيرا) در آيين آن پادشاه روا نبود كه برادرش را (گروگان) بگيرد، مگر آنكه خدا بخواهد (و چنين راهي بدو بنمايد)؛ هر كه را بخواهيم، به درجاتي بالا مي بريم و فوق هر دانايي داناتري هست.

(برادران) گفتند: «اگر او دزدي كرده، (شگفت نيست كه) برادرش نيز پيش از اين دزدي كرده بود!» يوسف آن را نشنيده گرفت و در دلش پنهان داشت و هيچ اظهار نكرد و گفت: «شما در وضعي بدتر و خدا به نسبتي كه مي دهيد، آگاهتر است.» گفتند: «اي عزيز، او پدر پير و سالخورده اي دارد، پس يكي از ما را به جاي او بگير كه تو را از نيكوكاران مي بينيم». گفت: «پناه بر خدا كه غير از آن كسي را بگيريم كه كالايمان را نزدش يافته ايم،‌ در آن صورت ما از ستمگران خواهيم بود.»

پس چون از او نااميد شدند، رازگويان به كناري رفتند. بزرگشان گفت: «مگر نمي دانيد كه پدرتان از شما به نام خدا پيماني محكم گرفته است و پيش از اين درباره يوسف چه كوتاهي كرده ايد؟‌من هرگز از اين سرزمين بيرون نمي روم تا آنكه پدرم به من اجازه بدهد يا خدا درباره ام داوري كند و او بهترين داوران است. نزد پدرتان برگرديد و بگوييد: اي پدر، پسرت دزدي كرد و ما جز بدانچه مي دانيم، شهادت نمي دهيم وما نگهبان غيب هم نبوديم و از شهري كه در آن بوديم و از كارواني كه با آن آمديم، بپرس و همانا ما راستگو هستيم.»

(يعقوب) گفت: «بلكه نفس شما كاري را در نظرتان آراست. اينك صبري نيكو بايد، اميد است كه خدا همه آنها را با هم به من برساند كه او دانا و حكيم است.» و از آنها روي گردانيد و گفت: «اي دريغا بر يوسف!» و دو چشمش از اندوه سپيد شد و خشم خويش فرو مي خورد.

گفتند: «به خدا چندان يوسف را ياد مي كني تا اينكه سخت بيمار گردي يا هلاك شوي.» گفت:‌ «همانا از درد و اندوه خويش به خدا مي نالم و چيزي از خدا مي دانم كه شما نمي دانيد. اي پسران من، برويد از يوسف و برادرش جستجو كنيد و خبر بيابيد و از رحمت خدا نااميد مشويد كه از رحمت خدا جز مردم كافر نوميد
نمي شوند.»

پس چون بر او وارد شدند، گفتند: «هان اي عزيز، ما و خاندان ما را فقر و نداري از پاي در آورده، اينك با سرمايه اي ناچيز نزد تو آمده ايم، پيمانه ما را تمام ادا كن و به ما صدقه بده كه خدا صدقه دهندگان را پاداش مي دهد.

گفت: «آيا مي دانيد كه به يوسف و برادرش آنگاه كه نادان بوديد، چه كرديد؟» گفتند: «آيا به راستي تو يوسفي؟» گفت: «من يوسفم و اين برادر من است. همانا خدا بر ما منت نهاد، حقا كه هر كس پرهيزگاري كند و شكيبايي ورزد،‌ خدا مزد نيكوكاران را تباه نمي كند.» گفتند: «به خدا سوگند كه قطعاً خدا تو را بر ما برگزيد و برتري داد و بي شك ما خطاكار بوديم.»

گفت: «امروز بر شما هيچ سرزنشي نيست. خدا شما را مي آمرزد و او مهربانترين مهربانان است. اين پيراهن مرا ببريد و بر روي پدرم بيفكنيد تا بينا شود و همه خاندان خود را نزد من بياوريد.»

و چون كاروان به راه افتاد، پدرشان گفت: «همانا من بوي يوسف را مي يابم، اگر مرا كم خرد نشماريد.» گفتند: «به خدا كه تو هنوز در شيفتگي ديرين خويشي!»

پس چون مژده رسان آمد و جامه بر روي او افكند، بينا گشت؛ گفت: «به شما نگفتم كه من چيزي از خدا
مي دانم كه شما نمي دانيد؟» گفتند: «اي پدر، براي گناهان ما آمرزش بخواه، همانا ما خطاكار بوديم.» گفت: «به زودي براي شما از پروردگارم آمرزش مي خواهم كه او بسيار آمرزنده مهربان است.»

پس چون بر يوسف در آمدند، پدر و مادرش را به آغوش كشيد و گفت: «به مصر در آييد كه اگر خدا بخواهد، در امان خواهيد بود.» و پدر و مادرش را بر تخت نشانيد و همه در برابر او به سجده افتادند، گفت: «اي پدر،‌ اين تعبير همان خواب من است كه پيشتر ديده بودم كه پروردگارم آن را تحقق بخشيد و به راستي با من نيكويي كرد، آنگاه كه مرا از زندان بيرون آورد و شما را از بيابان (كنعان) آورد، بعد از آن كه شيطان ميان من و برادرانم آشوب كرد. هر آينه پروردگار من به هر چه اراده كند، دقيق است؛ همانا كه او دانا و حكيم است. پروردگارا، مرا از پادشاهي بهره دادي و تعبير خوابها آموختي؛ اي پديد آورنده آسمانها و زمين، تو ياور و سرپرست من در دنيا و آخرتي، مرا مسلمان بميران و به صالحان ملحق بگردان.»

_________________


 

+ نوشته شده در  89/05/14ساعت 9:8  توسط  منیژه   |